صحبتِ جانانه

جـانـَم بگیــر و صحبتِ جـانانه ام ببخـش

صحبتِ جانانه

جـانـَم بگیــر و صحبتِ جـانانه ام ببخـش

صحبتِ جانانه

"بســـمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم"

عَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ

وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ

وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ


+
تویِ دنیایِ خدا، به خاطرِ آرامش قلب و روح و حتی آرامشِ جسم خودت، بر اساس قوانین و دستوراتِ لطیف و مهربانانه ی خدا زندگی کن. وقتی خدا می گه نرو، نگو، نشنو، نکن...نرو...نگو...نشنو...نکن... چه دلیلی زیباتر از اینکه بی نیازی مهربان برای تباه نشدن تو و برای تعالی تو دستوراتی حکیمانه به سمت تو فرستاده؟
بگو چشم به خدا
بی چون و چرا...

آخرین مطالب

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

تنهای تنهای تنها

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۱۲ ق.ظ

آدم تنهای تنهای تنهاست، اولش غم انگیزه. دور از تصور نیست بریدن توی این مرحله، اما به نظر می رسه ادامه داره تنهایی، توی این تنهایی اگر عنان صبرو تحمل از کف ندی تازه باید خودت رو کشف کنی، بعدشم اگر توفیق داشتی خدارو...

مرحله اول نفسگیره...


بعدا نوشت: این یعنی یه وقتایی یه امتحانایی ازت گرفته می شه، یه شرایطی برات رقم می خوره که تک و تنها با امتحانت کنار بیای...



+خدایا کمک لطفا...

  • صحبتِ جانانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صحبتِ جانانه

بلوغ حس دلتنگی

يكشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ

دلتنگی واقعه ای نیست که با شنیدن صدا و دیدن عکس حل بشه، چقدر ما آدمای این عصر گناه داریم. با دو کلمه صحبت تلفنی و دیدن چنتا عکس می خوایم درددوری رو درمان کنیم. درمان نمی شه، اصل درد سر جاشه. اونچه که از این عکس ها و صداها حاصل می شه مثل اثر داروهای مسکنه...

مثل کسی که استخوان پاش از سه جا شکسته و درد امانش رو بریده، و بهش یه آرامبخش قوی می زنن. این شکستگی ها با آرامبخش به هیچ وجه خوب نمی شه، و فرد تنها لحظاتی نسبت به درد غافل می شه.

بعید می دونم کسی که مسکرات و مسکنات مصرف می کنه، قصدش درمان اصل درد باشه! می دونن اصل دردشون برجاست. فقط می خوان دمی زِ وسوسه ی عقل بر حذر باشند.

غفلت غفلته، چه مسکن، چه مسکر!

توی این عصر هیچ حسی به بلوغ نمی رسه. وسایل ارتباط جمعی مثل اون آدمی که قیچی به دست بالای سر پروانه ای که می خواد به سختی از پیله بیرون بیاد نشستن و با یه کمک! پروانه ی احساسات عمیق رو برای همیشه از پرواز ناتوان می کنند...

عمیق ترین دردها توی این عصر دردهای جسمیه. و درد روحی ای اگر هست بی قراری و پریشان احوالیه. بی قراری و پریشای ای که ناشی از همین ناقص طی شدن فرایندهای روحی و احساسیه...

نه دلتنگی ها به بلوغ می رسه و نه دلواپسی ها...

مگر در شرایط ویژه ...

یه شمه از دلتنگیه که بری جایی که با عزیزی خاطره داری، و او نباشه، شدت این دلتنگی در شدت عزیز بودن صاحب خاطره ست، و عمقِ فاجعه ی در دسترس نبودن اش، به هر طرف سر بگردونی او باشه و نباشه! بودنی در عین نبودن. و دستت همه جوره از بودن با او کوتاه باشه. نه صداش به صدات برسه و نه چشمت واقعیتی عینی از او رو ببینه. و ترجیحا نتونی برای راحت از پیله دراومدن پروانه ی دلتنگیت از قیچیِ تکنولوژی استفاده کنی.

اینقدر دلمون تنگ می شه و با مسکن از شر اصل درد دلتنگی خلاص می شیم که ذائقه ی روحمون تغییر می کنه. نه به اوج می رسیم نه مستقر می شیم. کلمعلقه...

البته که منظورم این نیست که این چیزا بده و نباید و نشاید و این صحبت های نشدنی!

فقط اینه که، گر نیک بنگری دیگه کسی تا اعماق یک احساس نمی تونه پیش بره، حالا بگذریم از احساسات القایی و تلقینی که طرف با شنیدن یه موسیقی چنان وارد فاز می شه که گویا این غزل خداحافظی و شرح فراق خودشه و یارش:|

+(ان شاءالله) این خام پخته می شود و این پست بالغ...


  • صحبتِ جانانه

تاریخ انقضا

شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۲۳ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صحبتِ جانانه

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس...

جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۴:۱۴ ب.ظ

نسخه ی آشفته ی دیوان عمر ما مپرس

خط غلط، معنی غلط، املا غلط، انشا غلط...


+

چقدر سخته ها!

نتونی حرفتو بزنی، حالا بزنی هم فایده نداره. چون گفتنی نیست، چون شنونده ش نیست.

از اینهمه بی پناهی و تنهایی آدم باید بپره تو بغل خدا با او حرف بزنه...

خدای من!

من لی غیرُک!

دستم به دامنتان حضرت خدا!

ایّاکَ نعبدُ و ایّاکَ نستعین

اهدناالصراط المستقیم

صراط الذین انعمت علیهم

غیرالمغضوب علیهم

ولضآلیـــن

  • صحبتِ جانانه

مرا دلی که صبوری از او نمی آید...

جمعه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۰۲ ب.ظ

  • صحبتِ جانانه

وفا

پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۰۵ ق.ظ


وفا داران اندک اند...


+

خدایَ م!

دور بدار از دل َم بی وفایی ها را

لطفا

  • صحبتِ جانانه
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • صحبتِ جانانه

یه وقت یاد نگیرید از این کارای بد بد!

يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۱۶ ب.ظ

سلام:)


آزمایشگاه الکترونیک داشتیم، استاد ارجمند بسیار تکلیفای جورواجور از ما می خواستن انجام بدیم. دست بر قضا اساتید دیگری هم بودند که از ما توقعات رنگی رنگی داشتن و خلاصه اونقدر سمفونی های متفاوتی نواخته بودند اساتید که مرا رمقِ رقصیدن با تمام آن سمفونی ها نبود حقیقتا، بعلاوه اواخر ترم بود و هوم سیک عارض شده بود بدجور...و خلاصه بهانه ها دست به دست هم دادند تا موجبات ارتکاب مرا به یک کار ناپسند فراهم آورند!

خلاصه دیگه ما پاشدیم رفتیم سراغ دوست جانِ ترم بالایی یه سری از تکالیفِ معادلِ همین تکالیف من از همین استاد مربوط به پارسال رو گرفتم و سرخوش از این کار(که چندان هم عجیب نیست، رایجه بین دانش!جویان) رفتم که تکالیف رو برای استاد مربوطه ارسال کنم. چشمتون روز بد نبینه اومدم اسم و سال و شماره دانشجویی و این چیزا رو عوض کنم و کارِ ناپسندم رو به انجام برسونم که بعدا برای پیوست کردن فایل تکالیف به ایمیل اشتباهی فایل اصلی رو پیوست کردم:|

بعدشم برای اینکه هول شده بودم و از خجالت آب شده بودم(چقدر زشت:( اگر کار بدی بود باید جلوی خدا هم شرمنده می شدم نه در مقابل خدا رودار باشم و وقتی پیش بنده ی خدا لو می رم خجالت بکشم...)یه ایمیل دیگه فرستادم که استادا! برما ببخشای این خطایِ ناکام را که آش ناخورده دهانمان سوزیده است، بزرگواری فرموده و با عفوکردن من از دردِ این سوتی بکاهید...

دیگه نه روی خسیدن مفید واقع می شد و نه موی برکندن! لذا برداشتم رفتم به دوستان گفتم که چه سوتی ای دادم تا با ادخال سرور فی قلوب مومنین بخشی از این عمل ناپسندِ شکست خورده رو جبران کنم و دردِ ناشی از سوتی خود را تسکین دهم...

هفته بعد که آز داشتیم، استاد گفتن خانم فلانی چند لحظه بیاید کارتون دارم، رفتم با استرس و خجالت و این صحبتا... استاد با یه حالت گیجی گفتن: خانم فلانی! یه ایمیل اشتباهی از شما به من رسیده! اون عذرخواهی بابت چی بود؟!

معلوم شد که آقای استاد دست به فایلهای پیوست نمی زنن و کلا متوجه نشدن من چه عمل ناپسندی مرتکب شده ام:|

من هم فقط گفتم: «استادا! عذر می خواهم» و دیگه براشون توضیح ندادم تا در خماری اش بمانند:|

  • صحبتِ جانانه

گاهی خودت یکی کشیده بزن توی گوش دلت

شنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۳۰ ب.ظ
دوش چه خورده ای دلا؟
  راست بگو
               نهان مکن... 

همچو کسان بی گُنه روی به آسمان مکن... 

+راست بگو نهان مکن، ای دل گیجِ گُم شده
راه گُم کرده یِ شب زده!
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟
            ره زِ که پرسی؟
                                چه کنی؟
                                                چون باشی!

به چه چیزت غرّه شده ای! نمی فهممت. تواضع کن، فرو بیافت.

برای فهمیدن دردَت با خودم دست به گریبانم.باید بشکافمت، ببینم دردِ تو چیست...

+

نــفــس مــن بــگــرفـت سـر تـا پـای مـن         
گــر نــگــیــری دســت مـن ای وای مـن

جـــانـــم آلـــودســـت از بـــیـــهـــودگــی         
مــــن نــــدارم طــــاقــــت آلــــودگــــی

یـــا ازیـــن آلـــودگـــی پـــاکــم بــکــن         
یــا نــه در خـونـم کـش و خـاکـم بـکـن

+عطار
  • صحبتِ جانانه