صحبتِ جانانه

جـانـَم بگیــر و صحبتِ جـانانه ام ببخـش

صحبتِ جانانه

جـانـَم بگیــر و صحبتِ جـانانه ام ببخـش

صحبتِ جانانه

"بســـمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم"

عَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ

وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ

وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ


+
تویِ دنیایِ خدا، به خاطرِ آرامش قلب و روح و حتی آرامشِ جسم خودت، بر اساس قوانین و دستوراتِ لطیف و مهربانانه ی خدا زندگی کن. وقتی خدا می گه نرو، نگو، نشنو، نکن...نرو...نگو...نشنو...نکن... چه دلیلی زیباتر از اینکه بی نیازی مهربان برای تباه نشدن تو و برای تعالی تو دستوراتی حکیمانه به سمت تو فرستاده؟
بگو چشم به خدا
بی چون و چرا...

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

عرفه و مهمان

سه شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۴۴ ب.ظ

مهمان ناخوانده دارم

باید شام بسازم

بچه م هم مریض شده

از صبح درگیر دکتر بودیم

عرفه برای من رنگ و بوی دعا نداشت

غصه دارم

  • صحبتِ جانانه

زن را آزاد بگذارید و کمکش کنید تا زن باشد

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۹ ب.ظ

زن های جوان یا بچه ی کوچیک دارن، یا دارن از زیر داشتنش به هر دلیل در میرن. البته خب وقتی آدم تا خرخره درگیر زندگی مدرن شده باشه، سخته بخواد با بسیاری از سختی ها بجنگه و با ملاطفت با فطرتش راه بیاد و مسئولیت شیرین و آسمانی مادری رو بپذیره...

علی ای حال ماییم و جامعه ای که هنوز خوب جا ننداخته رسالت های ما رو برای ما(زن و مرد) و نه که جا ننداخته که بر تن فطرتمون هم تاخته که اساسا نتونیم رسالت اصلی رو تشخیص بدیم حتی!

مثلا خدا رو خوش میاد مادر برای جا نموندن از ماراتن علم و ثروت و پیشرفت و آنچه از ارزش که جامعه اش برایش تعریف کرده، طفل ظریف و لطیف و مانوس به آغوش مادر رو بگذاره مهدکودک؟!

تازه اگر بخواد این نی نی هدیه خدا رو نگه داره و به کار بیرون پشت پا بزنه به ش بگن خل؟🙈😑

و اگر بخواد بچه شو نگه داره و کانون خانواده ش رو گرم نگه داره بهش بگن بیکار:|

+

مثلا منی که نخواستم کاری رو که هر مردی از پسش برمیاد رو نخواستم در عوض خواستم رسالت بی بدیلم رو عملی کنم(ان شاءالله که بتونم ، دعا کنید) مورد سرزنش همگان واقع شدم.

وقتی دارم برای بزرگ کردن بچه از دانشگاه پشت هم مرخصی میگیرم بهم استرس میدن و بهم میفهمونن که خنگ هستم و بعدا پشیمان خواهم شد...

  • صحبتِ جانانه

حیوان بالفعل، انسان بالقوه

دوشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۱۵ ب.ظ

انسانیته بالقوه ی بنهفته درون تو، بالفعل نمی‌شود، مگر اینکه با یاد مرگ قصه ی غفلت ات را کوتاه کنی.

  • صحبتِ جانانه

پیشنهاد های خوشمزه

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۵۳ ب.ظ

سلام دوستان 

احتمالا براتون پیش اومده که گاهی فکر کردن به این سوال که چی بپزم، بعضا از خود فرایند آشپزی سخت تره:|، گاهی دوستان...

و خب بنظرم بهتره بعد اینهمه مدت بیام و یک بار برای همیشه پرونده ی این مساله رو ببندم. بر آن شده ام که طی یک ماه، چنادین مدل غذای مفید و سالم که با معده ی دردمند همسر گرامی شاخ به شاخ نشوند، را لیست کنم و مواد اولیه ای که تازه مصرف نیستن رو هم همون سر ماه تهیه کنم و مواد اولیه ی تازه مصرف رو روزانه تهیه کنم و بجای اینکه وقت زیادی صرف جواب سواله همیشگیه چی بپزم کنم، صرف پختن غذاهای مفید و سالم بکنم.

و حالا

ممنون میشم خوشمزه ترین غذاهایی که بلد هستید رو (با دستور پخت ترجیحا) به من معرفی کنید.

دنبال یه لیست پنجاه، شصت تایی غذای مفید و خوب(غیر فست فودی) هستم که یه برنامه غذایی خوب باهاش بسازم...

سپاس از همراهی شما پیشاپیش

  • صحبتِ جانانه

و اما عشق

پنجشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ

زهرا دختر خوش قلب و پر شور و انرژی ای بود. هرکی از دوستای قدیمی که فارغ التحصیل شده بودن به خوابگاه می اومدن شب مهمون اتاق زهرا بود. تمام کارهای فرهنگی خوابگاه و نهاد رهبری روی انگشت زهرا می چرخید. خلوص خاصی توی کارهاش بود. و البته تواضع خاصی. طبع روانی داشت و زبانی که از سر دلش جاری بود. باهوش بود و استعداد درخشان، رشته ی خوبی هم میخوند. خانواده ش باهاش فاصله فکری داشتن. زیبا نبود چندان، از یک چهره ی معمولی متوسط به پایین برخوردار بود، ولی محال ممکن بود باهاش معاشرت کنی و نتونی دوستش داشته باشی. همیشه از وقتی شناختمش دوستش داشتم. من شده بودم سنگ صبرورش، وقتی که شکست خورده بود توی دوست داشتن یک نفر. با تمام وجود دوست داشت ازدواج کنه و عشق رو تجربه کنه. ازدواج کرد بعد از پایان دوره ی کارشناسی ارشد ش. حالا خوشبخت هر از همه دوستانم دور از خانواده داره کنارهمسرش زندگی عاشقانه میکنه و قرآن حفظ میکنه و در انتظار بچه ست...

زهرا هم اتاقیم بود، شوخ و پر انرژی و وابسته به خانواده، هرروز حداقل یه رب با مادرش گفتگوی تلفنی داشت، خیلی اهل فکر زوی روابط اجتماعی بود، مهربون و خوش قلب بود، یکم پنهان کاری داشت، دنبال ازدواج عاشقانه بود ولی بسیاار اصیل و مذهبی بود و خطا نمیکرد وارد روابط غلط بشه. همکلاسیش عاشقش شد، ازدواج کرد سال سوم دانشگاه، حالا پنج سال از ازدواجشون گذشته،، تازه تازه بهم گفته که از اول اشتباه کردن و میخواد از همسرش جدا بشه.

هردو دوستام هستن و دوستشون دارم

ولی کاش هردو خوشبخت بودن نه فقط یکیشون

نمی دونم رمز خوشبختی چیه

که بین دوستان خوبم یه عده خوشبخت خوشبختن و یه عده اینطوری...

  • صحبتِ جانانه

گفته است که:

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۹ ب.ظ

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

  • صحبتِ جانانه

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۲۶ ق.ظ

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد

که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی من

مباد خسته سمندت که تیز می‌رانی

  • صحبتِ جانانه